فهم عاشقانه بخشیدن در زندگی
اما مگر از همان اولی که این سفره پهن شد: در ان چیزی جز کناره های نان که مش حیدر از نمکی خریده بود وته مانده ماست چکیده که خدیجه -مادر خانواده- از منزل حاج مرتضی(همان جایی که روزها کار می کرد) آورده بود وجود داشت؟
سفره جمع شد در حالی که هیچکدام سیر نشده بودند و مادر از همه گرسنه تر بود.
این روزها کار دیگری به کارهای خدیجه در منزل حاج مرتضی اضافه شده بود.
این روزها کار دیگری به کارهای خدیجه در منزل حاج مرتضی اضافه شده بود شستن کهنه های نوه حاجی|
و صابون هایی که دختر حاج آقا در اختیار او گذاشته بود عجب کهنه های بچه را تمییز می کرد و دستهای خدیجه را پر ترک.
امروز روز دوازدهمی بود که خدیجه مزد کار کردنش را نگرفته بود.
آخر قرار بود تا یکماه دستمزد کم او را به جای قرضی که به آقا مرتضی داشت حساب کنند و او امروز هم دست خالی به منزل آمد.
سفره جمع شد. در حالیکه هیچ کس مثل بچه های حاج مرتضی که وقتی غذا تمام می شد آنقدر خورده بودند که از فکر کردن به غذا های گوناگون حالت تهوع می گرفتند به غذاهای جور واجور فکر نکرد.
اما دلیل اینها با دلیل بچه های حاجی به اندازه تفاوت عمق جیب مش حیدر و حاجی تفاوت داشت.
سفره جمع شد. وزهرا نگاه رنگ پریده اش را به روی مشقهای ناتمامش انداخت "هنوز کبری دنبال کتابش می گشت"
اما زیرزمین نمنا ک وتاریکی که مش حیدر و خانواده اش در آن زندگی میکردند حیاطی نداشت که کتاب زهرا در آن جا بماند....
مش حیدر پایش را دراز کرد و متکا را زیر آرنجش گذاشت. همچنان که نگاهش از خدیجه که پتو را روی محمد می کشید عبور می کرد گفت:
زهرا مشق چند گرفتی؟
و نگاهش روی کاظم وطارق که سر در قابلمه دعوا می کر دند ثابت شد.
زهرا می دانست که منظور پدرش نمره دیکته اوست.
مدادش را زمین گذاشت.
خودش را جمع وجور کرد و آرام گفت:سیزده
مردد بود که پدر دعوایش می کند یا نه (احتمالا بستگی به این داشت که امروز وقتی پدرش سر گذر ایستاده بوده صاحبکاری او را برای کارگری برده یا امروز هم بیکار مانده است)
نتوانست این را از نگاه پدرش بخواند.
پدر هنوز کاظم وطارق را نگاه می کرد. ناگهان پدر سرش را به طرف او جرخاند و گفت:(اگر بیست بگیری پلو می خوریم)
زهرا حس کرد درست نشنیده است اما پدر ادامه داد:((هر وقت بیست شدی بگو برنج می خرم تا ننه درست کنه)).
زهرا بی آنکه بداند چه می کند رو به مادر کرد که (ننه آقاجون راست می گه) واسمون پلو می خره که بپزی؟
خدیجه لبخند غم آلودش را از روی پتو به سمت زهرا کشید. یاد زهرای حاجی مرتضی افتاد.
درست همسن زهرای او بود.
زهرای حاجی جوجه داشت. جوجه هایی که وقتهای بی کاریش را پر می کردند. او که لازم نبود وقتی از مدرسه می آید به سراغ کارهای خانه ومواظبت از برادر کوچکش برود.
امروز ظهر وقتی سفره رنگارنگ حاجی پهن شد. زهرا اولین کفگیر برنج را در ظرف غذای جوجه اش ریخت وبعد برای خودش.
حاجی در حالیکه می خندید گفت: عجب علاقه ای دارد این دختر به این جانور ها"
عجب علاقه ای دارد. وبسم اللهی گفته شروع به خوردن کرده بود....
صدای زهرا خدیجه را به خود آورد:|ننه می خره)؟
خدیجه سر بالا کرد وگفت: تو بیست بگیر آقا جون سر قولش هست.کبری تصمیم مهمش را گرفت...
آن شب زهرا در حالیکه حیوانات«حسنک را صدا می زدند به خواب رفت«...
............معل
معلم دفترهای دیکته را صحیح کرد.
زهرا اگر چه ظاهرا جمعهای پای تخته را روی دفتر می نوشت اما زیر چشمی معلم را می پایید.
تا اینکه جلد روزنامه ای دفتر زهرا در دست معلم او را از جا کند(اجازه اون دفتر ماست)
((هست که هست))خیلی نمرات درخشانی می آوری که خوش خبری می دهی
چند لحظه ای گذشت که معلم با دقت بیشتری روی دفتر خم شد و چند لحظه دیگر گذشت.
چیزی روی برگه دفتر نوشته شد ومعلم که دفتر را می بست گفت: نه عجیب است مثل اینکه این بار واقعا حق داشتی خوش خبری دهی.
زهرا بی اجازه کنار میز معلم دوید.
دفترش را بر داشت وبا عجله ورق زد. دستان کوچکش لرزید.((هفده)) نه نه هفده دیگر برای او ارزش زیادی نداشت.
هفده چهارده وده ...همه مثل هم بودند چون هیچ کدام بیست نبود.
آن شب شب های دیگر هفته باز هم کبری تصمیم گرفت باز هم کوکب خانم مهمان داشت. باز هم حیوانات حسنک گرسنه و تشنه ماندند....
.....معلم دفتر زهرا را برداشت و گفت: این بار هم مثل دفعه قبل گل کاشتی؟
زهرا نشنید که معلم چه گفت. او فقط دفترش را نگاه می کرد ونه جز آن را.
معلم دفتر زهرا روی میز گذاشت رو به بچه ها کرد و گفت:<بچه ها زهرا خیلی پیشرفت کرده است . این بار نمره دیکته اش هجده شده است. برایش دست بزنید.>
وزهرا اما...اول نشست وبعد اشکهایش ریخت وبعد سرش را روی میز گذاشت و زار زار گریه کرد.
معلم بالای سر او آمد دستش را روی مقنعه رنگ ورو رفته او گذاشت و گفت: تو از خوشحالی گریه میکنی یا از ناراحتی؟ هق هق زهرا هنوز ادامه داشت....
زنگ آخر به صدا در آمد. همه رفتند جز زهرا که سر بر نیمکت داشت و معلم که خود را با دفتر های دیکته مشغول کرده بود.
_زهرا به من بگو چه شده است؟
_ خانم اجازه اجازه ما (اشکهایش دوباره سرازیر شد) ما باید بیست بگیریم آقا جانمان گفته وزهرا... همه چیز را گفت.
معلم سر پایین انداخته بود و با نوک کفش آرام به پایه های نیمکت می زد.
ناگهان به سمت میزش رفت وچیزی برداشت وچیزی روی آن نوشت.
او در دفتر زهرا به جای هجده بیست گذاشته بود.
وقتی زهرا دفتر را دید دیگر معلم نفهمید چه شد و زمانی به خود آمد که دستهای کوچک زهرا محکم او را می فشردندو لبهای زهرا تند تند صورتش را می بوسید.
هنوز خود را با این صحنه وفق نداده بود که دید تنها در کلاس ایستاده است. خواست از کاری که کرده بود خوشحال شود اما ناگهان یاد غذاهای مانده ای افتاد که دیروز یک جا بیرون ریخته بود.
زهرا دفتر دیکته و مدادها در یک دستش و پلاستیک وسایلش در دست دیگرش(همان که به جای کیف به مدرسه می برد) .
تا خانه دوید.
آقا جان آقاجان ننه
آقاجان پیت نفت را زمین گذاشت. به سمت او بر گشت وگفت:"چه خبر ه داد می زنی بچه زابرا میشه"
{آقاجان بیست گرفتم . به خدا خود خانم معلم واسم بیست گذاشت. ببین| اول بیست نداده بود اما وقتی گفتم اگه بهم بیست بده واسمون پلو می خرین خودش نمرم رو بیست کرد(( به خدا راست می گم آقاجون))
پدر کنده را روی بقیه کندها انداخت. توی صورت زهرا نگاه کردوگفت: تو به معلمت گفتی...تو غلط کردی گفتی ذلیل مرده
تو رو می فرستتم درس بخونی یا بد بختی ها مون رو برای دیگران بگی تو رو.....
صدای سیلی محکم پدر نگذاشت بقیه حرف شنیده شود وصدای خوردن سر زهرا به دیوار از آن هم بلنذتر بود.
صورت آقاجان از عصبانیت می لرزید حیرت آمیخته با وحشت تمام وجودش را گرفت. زهرا بی حرکت روی زمین افتاده بود.
آقاجان خم شد دست به گونه های زهرا زد. نه نه زهرا تکان نخورد.دست زهرا را کشید . نه بغلش کرد نه داد زد دوید گریه کرد داد زد دوید...
......آنچه دل عده ای را آتش می زد این بود که مادر شکسته تر از هر روز دیگر پشت سر جنازه زهرا برنج می پاشید.
که دختر او آرزوی <بزرگ> پلو خوردن را با خود برد...
براستی آیا این دستها یمان بخشنده اند و گره گشا